سيد محمد باقر برقعى
527
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نام بادام ، دو چشمان فريباى تو را ، مادر جان ! در دل شام به يادم آورد . كز خلال مژهء پرپشتت ، زير آوار ، به من خيره نگه مىكردى ، و در آن نيمهء شب رستاخيز : كه زمين چون دل من مىلرزيد ، و تو گويى ، محشر وارون شده بود ، و چنانكه گويند : مردگان را بايد ، از ته گور به در آوَرَد و زنده كند زندهها را - همه را - بىبدرود ، به يكى چشم زدن ، بىيكى آه و سخن ، در دل خاك سيه زندهبهگوران مىكرد . . . آن دو چشمان سخنگوى تو ، با صد افسوس ، با زبانى كه زبان مرگ است ، و همه مويهكنان مىبينند ، به من بىسر و سامان گفتند : « پسر چشم به را هم ، ديگر ، سر را هم منشين ! پس از اين منتظر آمدن مادرت از باغ مباش ! » آه ! اى زمينلرزهء شوم !